عآشقآنہ ھآیم برآے تو

 سلام دوستان من بالاخره بعد از مدت ها برگشتم 

باید ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم و نظراتتون رو تایید کنم

ایشاا... از حالا به بعد بیشتر هستم در خدمتتون

این روزا خیلی اتفاقا واسم افتاده ک کلا زندگیم از این رو به اون رو شده وقت بشه همه رو یکی یکی واستون تعریف میکنم

 نمیدونم دوستای قدیمی هنوز هستن یا نه امیدوارم که منو فراموش نکرده باشن

دلم واسه اینجا خیلــــی خیلـــــی تنگ شده بود

سعی میکنم دیگه زود به زود بیام و بهتون سر بزنم 

 

 

 

 

 

تاريخ 93/03/13سـاعت 20:29 نويسنده سپیــ ــده| |


تکیــﮧ گـآهَـم بــآش !

میخـوآهَـم سَنـگـینـی نگــآه ایـن مَـردمِ حَـسـود شَهــر را

تـو هـَم حـِـس کنـی ..

ایـن مَـردم نمیتَــوآننـَـد ببیـننَــد دسـت هــآیمـآن تـآ ایـن اَنـدآزه بہم مـی آیَنـد






تاريخ 92/12/13سـاعت 17:18 نويسنده سپیــ ــده| |

خدایـا بیخیـال ...

میدانمـ گنــاهـ استــ ، اما من عاشــق این گنــاهمـ ،

گناه هــمـ آغـ ـوشـ ـی با او ...

خدایا بیخیــال !

من بــوی تــن او را می خواهــمـ .

زل زدن به چشمــای قشنگش برایمـ تمامـ لذتــ هاستـــ .

شیریـن ترین گنــاه زندگـی ام چشیدن لبـان ســـرخ اوستــ ...

مــا می خواهیمــ با همـ بهـ جهنمـ تــو بیاییمـ ...

قسمـ بهـ خودتــ کهـ بـا عشــــق ،

جهنمـ تـو بهشتـــ می شود برایمــان





تاريخ 92/11/05سـاعت 9:35 نويسنده سپیــ ــده| |

 کنارمـ کهـ هستـی

زمـان همـ مثـل مـن دستپـاچهـ میشـود

عقربهـ هـا دوتـا یکـی میپـرنـد

اما همین کهـ میروی

تاوان دستپـاچگـی هـای ساعتـــ را هـمـ من بایـد بدهـمـ

جانمـ را میگیرند ثانیهـ های

بــی تـــو 







ادامـه مطـلب
تاريخ 92/10/15سـاعت 12:33 نويسنده سپیــ ــده| |

عاغا نمیدونین چی شده کهههههه!!!

ما تصمیم گرفته بودیم که مثلا از پنج شنبه  هفته دیگه که کلاس اندیشه داریم بچه خوبی بشیم و ساکت بریم سر  کلاس بشینیم و درس گوش بدیم بعد از اون جریان که واستون تعریف کردم   هفته بعدش که عاشورا بود و ما تعطیل بودیم هفته ی بعدشم که شایعه کردن کلاس تشکیل نمیشه و ما هم نرفتیم  فقط چن نفر رفته بودن و کلاسم واسشون تشکیل شده بود، هفته بعدش خواستیم بریم که گفتن استاد تصادف کرده پاش شکسته و نمیاد و قرار شده استاد اندیشه رو عوض کنن :(

حالا من نمیدونم این وسط کی بدشانس بوده؟؟ من بدشانس بودم که تا خواستم خودمو مثه یه بچه آدم نشون بدم و معذرت خواهیم اثر کرده باشه و واقعا هم تصمیم گرفته بودم که سر کلاسش اذیت نکنم و احترامشو نگه دارم

آخه از جلسه اول یه بار نشد نخندم و مسخرش نکنم مخصوصا دست خطشو وقتی که پای تابلو مینوشت دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و از خنده روده بر میشدم:))

خدااااا منو ببخشه:(

آخی گناه داره حالا این جوریییییییی ......این اتفاق براش افتاده.... دلم میسوزه براش



راستی هفته قبل تولد یکی دوستم فرشته بود. فرداش که رفتم دانشگاه دیدم یکی دیگه از دوستام واسش کادو خریده من یهــو گفتم وااااااای فرشته منم می خواستم واست کادو بخرماااااا یادم رفت. اون دوستمم به شوخی گفت هنوز که دیر نشده برو بخر گفتم نههه دیگه دیـــر شده گفت نه عیب نداره برو بخر خلاصه منم به قول گفتنی گردن بار شدم و دیروز رفتم این کادو رو واسش خریدم.قشنگه نهههه؟؟

اسمش عشق سنجه مثلا هر کی عاشق باشه اون مایع قرمز داخلش باید بالا بره. واسه بعضی از بچه های کلاس تانصفه میرفت واسه بعضیام فوران میزد بالا. واسه فرشته هم که به زور تا نصفه میرفت. منم اومدم امتحان کردم تا نصفه های بیشترش رفت بالا دادمش دسته فرشته دیدم یواش یواش اومد پایین :)) دیگه داشت از خودش ناامید میشد میگفت وااااای اگه نامزدم ببینه طلاقم میده خخخخخ :))





تاريخ 92/09/13سـاعت 17:52 نويسنده سپیــ ــده| |

khanoomi