X
تبلیغات
عآشقآنہ ھآیم برآے تو
































عآشقآنہ ھآیم برآے تو


تکیــﮧ گـآهَـم بــآش !

میخـوآهَـم سَنـگـینـی نگــآه ایـن مَـردمِ حَـسـود شَهــر را

تـو هـَم حـِـس کنـی ..

ایـن مَـردم نمیتَــوآننـَـد ببیـننَــد دسـت هــآیمـآن تـآ ایـن اَنـدآزه بہم مـی آیَنـد






تاريخ 92/12/13سـاعت 17:18 نويسنده سپیــ ــده| |

خدایـا بیخیـال ...

میدانمـ گنــاهـ استــ ، اما من عاشــق این گنــاهمـ ،

گناه هــمـ آغـ ـوشـ ـی با او ...

خدایا بیخیــال !

من بــوی تــن او را می خواهــمـ .

زل زدن به چشمــای قشنگش برایمـ تمامـ لذتــ هاستـــ .

شیریـن ترین گنــاه زندگـی ام چشیدن لبـان ســـرخ اوستــ ...

مــا می خواهیمــ با همـ بهـ جهنمـ تــو بیاییمـ ...

قسمـ بهـ خودتــ کهـ بـا عشــــق ،

جهنمـ تـو بهشتـــ می شود برایمــان





تاريخ 92/11/05سـاعت 9:35 نويسنده سپیــ ــده| |

 کنارمـ کهـ هستـی

زمـان همـ مثـل مـن دستپـاچهـ میشـود

عقربهـ هـا دوتـا یکـی میپـرنـد

اما همین کهـ میروی

تاوان دستپـاچگـی هـای ساعتـــ را هـمـ من بایـد بدهـمـ

جانمـ را میگیرند ثانیهـ های

بــی تـــو 







ادامـه مطـلب
تاريخ 92/10/15سـاعت 12:33 نويسنده سپیــ ــده| |

عاغا نمیدونین چی شده کهههههه!!!

ما تصمیم گرفته بودیم که مثلا از پنج شنبه  هفته دیگه که کلاس اندیشه داریم بچه خوبی بشیم و ساکت بریم سر  کلاس بشینیم و درس گوش بدیم بعد از اون جریان که واستون تعریف کردم   هفته بعدش که عاشورا بود و ما تعطیل بودیم هفته ی بعدشم که شایعه کردن کلاس تشکیل نمیشه و ما هم نرفتیم  فقط چن نفر رفته بودن و کلاسم واسشون تشکیل شده بود، هفته بعدش خواستیم بریم که گفتن استاد تصادف کرده پاش شکسته و نمیاد و قرار شده استاد اندیشه رو عوض کنن :(

حالا من نمیدونم این وسط کی بدشانس بوده؟؟ من بدشانس بودم که تا خواستم خودمو مثه یه بچه آدم نشون بدم و معذرت خواهیم اثر کرده باشه و واقعا هم تصمیم گرفته بودم که سر کلاسش اذیت نکنم و احترامشو نگه دارم

آخه از جلسه اول یه بار نشد نخندم و مسخرش نکنم مخصوصا دست خطشو وقتی که پای تابلو مینوشت دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و از خنده روده بر میشدم:))

خدااااا منو ببخشه:(

آخی گناه داره حالا این جوریییییییی ......این اتفاق براش افتاده.... دلم میسوزه براش



راستی هفته قبل تولد یکی دوستم فرشته بود. فرداش که رفتم دانشگاه دیدم یکی دیگه از دوستام واسش کادو خریده من یهــو گفتم وااااااای فرشته منم می خواستم واست کادو بخرماااااا یادم رفت. اون دوستمم به شوخی گفت هنوز که دیر نشده برو بخر گفتم نههه دیگه دیـــر شده گفت نه عیب نداره برو بخر خلاصه منم به قول گفتنی گردن بار شدم و دیروز رفتم این کادو رو واسش خریدم.قشنگه نهههه؟؟

اسمش عشق سنجه مثلا هر کی عاشق باشه اون مایع قرمز داخلش باید بالا بره. واسه بعضی از بچه های کلاس تانصفه میرفت واسه بعضیام فوران میزد بالا. واسه فرشته هم که به زور تا نصفه میرفت. منم اومدم امتحان کردم تا نصفه های بیشترش رفت بالا دادمش دسته فرشته دیدم یواش یواش اومد پایین :)) دیگه داشت از خودش ناامید میشد میگفت وااااای اگه نامزدم ببینه طلاقم میده خخخخخ :))





تاريخ 92/09/13سـاعت 17:52 نويسنده سپیــ ــده| |


پنج شنبه هفته قبل کلاس اندیشه داشتیم بعد از اینکه کلی اذیت کردیم و کلاس رو ریختیم به هم استادمون که خانم هم هست یهو رو به من کرد و یه سوال از همون درسه ازم پرسید  منم چشم تو چشماش گفتم با کی هستی استاد؟؟؟؟ گفت شما

گفتم منننننن؟

گفت آره شما در مورد این چیزی که الان گفتم توضیح بده. بعد یه کم فکر کردم در مورد سوالش با خیال راحت گفتم نمیدونم

گفت فامیلت چی بود؟؟؟ گفتم مگه چی شده استاد من که حرفی نزدم!!!!!

گفت سر کلاس که با گوشی صحبت میکنی آدامس که میخوری حرف که میزنی کلاسم میریزی به هم

(اصلا فکرشم نمیکردم این قدر منو زیر نظر داشته و تمام کارا و حرکاتمو دیده باشه)

گفتم مننننننن؟؟؟

خلاصه بعدشم یه مشت حرف بارمون کرد منم هیچی نگفتم  تا اینکه موقع حضور غیاب دیدم یه جوری نگام کرد و یه منفی هم بهم داد :(

بعد ازاینکه کلاس تموم شد رفتم پیشش تا ببینم واقعا منفی داده یا نه

گفت منفی که داری هیچ یه تیک هم کنار اسمته گفتم یعنی چییییی؟ گفت این واسه یه سری از دانشجوهای خاصه :((

گفتم یعنی من چیکار کردم که تیک هم کنار اسممه؟؟؟

گفت خب تو یه کلاس شصت نفری رو گذاشتی رو سرت . خودت که گوش نمیدی نمیذاری بقیه هم گوش بدن با خیال راحت آدامس هم میخوری

گفتم خب چیکار کنیم استاد ما رشتمون گرافیکه تمام درسامون عملیه اصلا نمیتونیم سر کلاس بشینیم. آدامس خوردنمون هم واسه اینه که واسه ناهار ساندویچ خوردیم و بعدش باید آدامس بخوریم :)))

خلاصه اونم هی ادامه داد که شما منو به مسخره گرفتین و کلاس و به مسخره گرفتین و از این حرفا.......

تا اینکه دوستم بهش گفت استاد بیاین تا ایستگاه برسونمتون اونم بعد از کلی تعارف قبول کرد که باهامون بیاد منم که سر راه پیاده شدم بعدشم اونو تا ایستگاه رسونده بود دوستم بعدش زنگید دیدم داره از خنده روده بر میشه میگفت استاد میخواسته کرایشو حساب کنه اونم گفته بود مگه من مسافرکشم؟؟؟


خلاصه تصمیم گرفیم از جلسه بعد مثه بچه آدم بیاییم ردیف جلو بشینیم و به درس گوش بدیم چون واقعا این درسه واسمون سخته حداقل با منفی نمره خودمون رو پایین نیاریم :(


امروزم روز تاسوعاست منم مجبور شدم که امروز بیام با آبجیم بیام کافینت چون اون یه معلم خصوصی گرفته که قرار شده روزای تعطیل بیاد اینجا و بهش ریاضی یاد بده منم مجبور شدم همراش بیام :(

میخوام امسال تاسوعا و عاشورا چادر بپوشم :)


تاريخ 92/08/22سـاعت 10:58 نويسنده سپیــ ــده| |

khanoomi